عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند . زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم . گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پیرمرد با اندوه ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ......

/ 24 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلاااااااااااامممممممم......دلمان تنگولیده بود......گفتیم یه سری بزنیم جیگرررررررررر[نیشخند][بغل][لبخند][قلب][هورا]

دفتر عشق

مانده ام برای تو در راه زندگی ، حالا که عاشقم، تنهای تنها مانده ام برای تو ! می مانم با تو ، تا بگویم بی تو نمیتوانم بمانم با زندگی ! زندگی فدای تو ، بی تو نمی مانم بدون تو ! می مانم برای عشق ، برای عشقی که سرچشمه آن تنها تویی عزیزم ! سلام دفتر عشق بروز شد منتظر حضور سبز تو دوست عزیز میباشم در ضمن از این به بعد دفتر عشق هر سه روز یک بار بروز میشود و منتظر نظرات گرم شما عزیزان میباشد موفق باشی [گل][گل][گل]

فریناز

سلام نگار جان اپ شدم منتظرتم فعلا بای گلم

داستانسرا(عمولی)

[گل] [گل][گل][گل][گل] دعوتنامه عمولي [گل][گل][گل][گل][گل] داستان"مثل هرروز"درمنزل شخصي عمولي منتظر نظرات ارزشمند شماست. . [گل][گل]

اكسير

[گل]باسلام.اكسير با قانون سوم موفقيت به روز است.لطفا"تشريف بياوريد.ياعلي [بدرود]

شمسی

سلامی چو بوی خوش آشنایی به وب لاگم قدم گذار که خانه خانه ی تست مقدمت گلباران

فریناز

اره دقیقا اولین قسمت بعد کنکور کیوان گفت اخییییییش راحت شدم کنکور دادم بعد محسن گفت اره واسمون دعا کنید و اینا[نیشخند]

مجید

سلام خسته نباشي كار خوبي داري وقت كردي يه سري هم به مابزنokعزيزم