از ماست که بر ماست

خونواده ای بودند که یک فرزند داشتند . پدر پدر اون خانواده هم با آنها زندگی میکرد ، پدر بزرگ بسیار ناتوان بود و دستهایش به شدت میلرزید به طوری که نمیتوانست غذا بخورد و اگر قاشق را دستش میگرفت غذا نصفش میریخت

همیشه سر سفره پدر و مادر و فرزند و پدر بزرگ با هم غذا میخوردند ، فرزند خانواده 6 سال داشت ، هر روز که با هم غذا میخوردند پدر بزرگ نصف غذا رو روی میز میریخت و پدر و مادر از این موضوع عصبانی میشدند

تا این که یک روز پدر خونواده تصمیم گرفت میز پدر بزرگ رو جدای از بقیه بگذارد تا میزی که خانواده از اون غذا میخورند کثیف نشود ،

پس پدر یک روز بالاخره این تصمیم را گرفت و میز پدر بزرگ ، قاشق و بشقاب او را جدای از بقیه در اون اتاق قرار داد و قاشق و بشقاب پدر بزرگ را از چوب ساخت که اگر از دست پدر بزرگ افتاد نشکند

پدر بزرگ تنها و غمگین با چشمانی اشکبار در اتاق خود هر روز غذا میخورد ،

روزی پدر و مادر دیدند که فرزند شش سالشون داره از چوب بشقاب و قاشق درست میکنه

پدر و مادر با تعجب به او گفتند چیکار میکنی؟

فرزند گفت : برای روزی که شما و مادر مثل پدر بزرگ پیر میشوید بشقاب و قاشق چوبی درست میکنم که شما هم یک وقت بشقابهای من رو نشکنید و میز غذاخوری من رو کثیف نکنید

اینجا بود که پدر و مادر اشک در چشمانشون جمع شد و از پشیمانی سریعا به اتاق پدر رفته و دست پدربزرگ را بوسیدند و او را دوباره به جمع خانواده آوردند

از ماست که بر ماست

برگرفته شده از مجله ی موفقیت

/ 23 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

باسلام و عرض ادب خدمت شما از وبلاگ شما بازدید نمودیم وبلاگ خوبی بود امیدواریم همیشه و در همه کارهاو زندگی خود موفق باشید خوشحال می شويم از وب ما بازدید و در مسابقه وب ماشرکت نمائید و از جوایز ویژه ما بهره مند شوید فقط چند روز ديگر تا قرعه كشي فرصت داريد همين حا لا بياييد ودر مسابقه ما شركت كنيد

داستانسرا(عمولی)

خيلي عالي وغمگين بود.[ناراحت]هرچند قبلا هم خونده بودم اين ماجرارو ولي باز بااشتياق دردآوري تا آخرخوندمش. راستي كه از مكافات عمل غافل مشو.[دست]

شمسی

سلام مبعث رسول نور مبارک[گل][گل][گل]

دنیای خنده

شلام خوفی ؟ من برگشتم [رضایت] |---------------------------------------------------------------| ______ |---------------------------------------------------------------|| O`| __/ |---------------------------------------------------------------||```|```| |____________________________________||___|___| " ;==(@)-(@)-(@)---(_____)-----\j(@)-(@)j-(____)(@)=' بیا ببین دنیای خنده چه خبره[رضایت] [نیشخند] بدو بیا که دارم اسباب کشی می کنم هاااااا[گل] [گل] [گل]

داستانسرا(عمولی)

[چشمک][چشمک]حراج ويژه عمولي[چشمک][چشمک] نظر به استقبال بيسابقه نورچشميان عمولي از حراج قبلي [خنده] اينبار [تعجب][تعجب][تعجب] سه پست با يك نظر[زبان] آتيش زدم به وبم[نیشخند] بدو بيا تادير نشده[نیشخند] زمان:از اول شب بيخيالا تاآخر شب خوش بيارا[چشمک] مكان:منزل شخصي عمولي-اتاق نشيمن[لبخند]

مهدی-=-=-دفتر عشق

سلام خوبی؟ منتظر حضور سبزت در دفتر عشق هستم شاد باشی چه زود فراموش شدم .... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد ... چه زود از ياد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد ... مقصد من در اين راه عاشقي بيراهه بود ، اينهمه انتظار و دلتنگي بيهوده بود ! با اينکه دلتنگ هستم اما چاره اي جز تحملش ندارم ، خيلي خسته ام،راهي جز تنها ماندن ندارم !

مهدی-××-دفتر عشق

سلام[گل] امیدوارم که خوب و سلامت باشید ![گل] ×××××××××[گل]دفتر عشق به روز شد [گل]××××××××× منتظر حضور سبز و صمیمانه شما[گل] منتظر نظر قشنگ شما[گل] منتظر حمایت شما [گل] هستم![گل] شاد باشید در پناه حق [گل]

حالا بذار بچه خودت به دنیا بیاد باید بری سر کوچه غذا بخوری [شیطان] من خودم یادش می دم صبر کن فقط[هورا]